شَل پسر غلام يکى از شيوخ عرب بود. به اين غلام يا نوکران شيوخ به عربى لفاده مىگفتند. اينان غلامانى بودند که معمولاً پس از هر ميهمانى شيخ به جان غذاهاى پسمانده سفره مىافتادند.
روزى شَل بيمار شد. همه نوع داروى محلى به او دادند اما خوب نشد. پس از مدتى که حالش به وخامت گراييد،
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 10:28  توسط محمدعلی ناجی
|
حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید :
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی!!!
وزیر سر در گریبان به خانه رفت ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 19:52  توسط محمدعلی ناجی
|
سلام
ی سلام از پس ی قرن . اگه می تونستید منو ببینید الان کاملا نارنجی ام که به قرمز می زنه ...
از چی ؟ خوب از خجالت
بعد قرنی اومدم و هیچی هم برا گفتن ندارم . باور کنید فیتیله من ته کشیده میام سر میزنم به امید ی مطلب که محمد علی یا یکی دیگه از بچه ها گذاشته باشند ولی دستم به نوشتن نمی ره . خوب پیری و هزار ......
به هر حال اومدم بگم که هنوزم نفس می کشم و زنده ام شما ها هم اگه به اندازه همین نفس کشیدن هم خبری از خودتون بذارید ما رو از نگرانی نجات دادید .
مخلص همه دوستای خوب خوب ...
+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 10:42  توسط مهدی ملا نوری
|
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپهي بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:38  توسط محمدعلی ناجی
|
با سلام خدمت دوستان معارجی:
بنده خودم رو شایسته طرح مطلب نمی بینم لیکن برای پاسخگویی به محبت آقا مهدی وکمک به ایشون در به روز نگه داشتن وب این جسارت رو انجام میدم. برای شروع یه متن زیبا از( جبران خلیل جبران )رو براتون میذارم:..............
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 9:37  توسط محمدعلی ناجی
|